تبليغاتX
استخوان لای زخم

استخوان لای زخم

طنز و تک نگاری

و اما شب

 

این مایه آرامش جهانیان و فرصت غزل سرایی عاشقان...پنداری کار جهان به انجام رسیده و زمین در میانه گردشش پرده سیاه شب را بر دور خیمه گاه افق تنیده و سوگوار کشتگان خویش است و زمان سرگشته و حیران به مردمانی مینگرد که تکاپوی هستی را فراموش کرده و در بستر غنوده و میزبان خوابهای رنگارنگ  خویشند و فرشتگان جانهایی را به تماشا نشسته اند که به افسون کردگارشان میان بود و نبود آرمیده اند  و من بیمار چشم یار ومفتون شده افسون عشق صبحگاهان را به انتظار می کشم ....جایی میان بیداری و خواب صدایی غریب با زنگی آشنا می شنوم گویی از دور دستها مادرم (این افسون شده سر مادری را می بینم) که باز دستهای پاکش را به دعا برداشته و این خسته دور از خانه پدری را بی هیچ چشمداشت خدمت یا توقع محبتی در درگاه ایزد منان یاد می کند...و باز بر خاطرم می گذرد صدای دلنشین پدرم را که چون همیشه فرزند خویش را به تلاش و تکاپو می خواند و از دور دعای خدای تعالی را برایش آرزو میدارد و خواهرم این ماهروی پاکدامن را  که خستگی زمانه مانع نشده تا ترانه محبتش به گوش زمان نیاید و برادرم را که بازجایی میانه عرفان وتاریخ و فلسفه محبت را از آن جنسی که می داند زمزمه می کند ....اما نه گوییا صدا  صدای قدسیان است که در میخانه هستی گل آدم به پیمانه میکنند......آشنا و غریب... میان جان و جانان وهست و نیست  اعجازگونه در مینوردد وجودم را که گویی خالی است از احساس و فارغ  است از تعلق... خود را به او میسپرم خنکایش گاه گاه چون کشاکش مستانه زیبارویی که گه پس میکشد و گاه پیش میآید بیقرارم میدارد و رایحه دلفزیبش مشام جانم را نوازش میدهد.....ترنم ملائکه است که جان را بر آستان جانان می خوانند......آری شب آدینه است و موذن خفتگان را به میهمانی یار دعوت میکند که گاه نیاز است به درگاه بی نیاز......التماس دعا
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 3:18 AM  توسط امین  | 

سقف معیشت و ستون طبابت

 

گذشته را آینه آینده خوانده اند و مایه عبرت انسان هوشیار ودلیل هوشمندی انسان دانا لیکن این موجود دوپا ید طولایی دارد در فراموش نمودن و گم کردن  گم کردن خاطراتی که سرمایه آینده اوست و فراموش نمودن عبرت هایی که سر منشا پیروزی ها و شکستهایش است زیرا این حیوان ناطق  از قرار گرفتن در برابر داور سختگیری همچون وجدان واهمه دارد و نگران شکستن هیمنه ای است که از خویشتن خویش ساخته است

دیروز پنجشنبه 29/11/1388 و  آخرین شب آدینه  بهمن ماه بود. اهمیت این روز برای من شاید برای سال و روزش نباشد بلکه سالگرد واقعه ای است که هر سال تکرار می شود و تاثیری بزرگ در زندگی این مسافر دور از وطن داشته است و آن نیست جز امتحان دستیاری (رزیدنتی) پزشکی!!!

در این آزمون که هر سال برای سنجش آگاهی ها و معلومات گروهی از افراد(که بر حسب اتفاق زمانی توانمندترین بوده اند در آزمونی که کنکور مینامندش!) برگزار میگردد بار دیگرزمانی است تا دوستان و یاران دوران دانشگاه در برابرهم ایستاده و توانایی و صلاحیت خویش درکسب دانش و فضیلت را  به بوته آزمایش بگذارند.

آنچه مرا وا داشت تا قلم بدست گرفته و سیه خطی بنگارم نه مسائلی چون تبعیض های پنهان و آشکار و سهمیه های گونگون بلکه به خاطر آوردن فرصت ها و توانایی هایی بود که شاید با اندکی سعی و تلاش و یا دقت بیشتر ممکن بود حائز آن گردم و از آن تلخ ترو آزاردهنده تر نگاه امروز  دوستانم است که در ساحل سرزمین مادری نشسته و بی خبر از سختی ها و مشکلات علم آموزی در غربت و بیم موج و گردابی چنین هائل  آنانی را  که راه هجرت پیش گرفتند به ناتوانی و کسول متهم میسازند و گمان میبرند که این پراکندگان در بحر محیط در میانه سباق( مسابقه) میانبر زده و آنان را دور زده و جاگزاشته اند

اما در حقیقت این یک انتخاب است  میان ماندن و جنگیدن با شرایط موجود  و یا رفتن و بریدن برای کسب فضیلت و دل به دریای مشکلات سپردن که اگر انسان در برابر شدائد و سختی ها همواره می گریخت تمدن که محصول حرکت جمعی و مقاومت انسان در برابر جبر زمان ومکان و چیرگی بر آن است شکل نمی یافت و بالعکس اگر ماندن تنها راه صحیح می نمود زمینه بروز و ظهور  فضایل دربسیاری بزرگان نظیر ابن سینا و بیرونی وحتی انیشتین فراهم نمیگردید قاره آمریکا کشف نمیشد  و همچنان بشر بی خبر از فرصت های پیش رویش در میان درختان میزیست .

گاهی گریختن از ماندن و بیهوده باختن  شجاعانه تر است که روز رستخیز از ما میپرسند که آیا زمین من بزرگ و وسیع نبود...!!!

اما انچه این اندیشه باطل را میانمان می پراکند اولا عدم اطمینان به پروردگاری است که روزی خلقش را ضامن گشته و دانایی را خاص و تیول هیچ قوم و قبیله ای نساخته است و درثانی اتصال و ارتباط فضیلتی به نام کسب  دانش با وظیفه ای است به نام کسب روزی و اینگونه است که فلان حکیم به جای پراکندن بذر دانش نگران زیاد شدن عدد آنانی است که با او در دانایی اش شریکند و فلان استاد در زکات دانایی اش که همان یاددادن است کم فروشی می نماید و دانشجوی طب گویا قرار است دکانی باز کند بیماران را چون گاوهای شیرده ای می بیند که وقت دوشیدنشان است

اما آنچه از خاطرم نمی رود سخنان پر معنی آن استاد فرزانه بود در جشن فارغ التحصیلی که میگفت:

فرزندانم سقف معیشت تان را بر ستون طبابتان استوار نکنید

والسلام

آخرین آدینه بهمن ماه هشتادوهشت      

              

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 12:10 PM  توسط امین  | 

کل عام وانتم بخیر

شبی سرد و نیمه تاریک  در میانه پایانی بهمن...عقربه ساعت هم مثل فکرم شیش وهشت است بیست دقیقه مانده تا شروع مراسم گرامیداشت پیروزی انقلاب در این حلب وامانده ومن مانده ام با یکدنیا چه کنم چه کنم در این دقایق آخر

 سال پیش که کلی تدارکات دیده بودند و کارت دعوت و بسیاری...( اهن و تلپ)... آخر سر از زیرزمین یک مسجد و مجلس سینه زنی  دراوردیم و حسابی جلوی اساتید گراممان که جزو مدعووین بودند  ضایع شدیم امسال را خدا به خیر کناد!!

خبر مراسم را در دو پیام کوتاه نصفه آنهم به زبان شیوای عربی برای این حقیر خالی از تقصیر فرستادند و مسولیت خبر کردن اهالی قریه حلب از توابع شامات را روی دوشمان گذاشتند تازه یادشان رفت بنویسند خانمها بیایند یا نه !!

 ( چون سال پیش سابقه ضایع شدن اینجوری را داشتم و خانمها را راه نداده بودند)کلی اینور آنور تماس گرفتم تازه ملتفت شدم که آقایان را هم نمی دانند جا دارند  دعوت کنند یا نه ........... خلاصه برای خالی نبودن عریضه به نصف خانمها گفتیم بیایند به نیم دیگر گفتیم نه

با کمی تاخیر به محل مراسم رسیدیم پیش از ورود کلام درر بار یکی از مدعوین جلب توجه می کرد که در آستانه در ایستاده بود وبا لحنی ط لب کارانه می پرسید که : اذا ما فی اکل نراجع بالبیت....یعنی اگر غذا نیست بر می گردیم خانه..... سر تاپایش را هم که ورانداز می کردی 2 زار نمیارزید باتحمل کلی فشار و فشور و دیده بوسی با سماحه سید (نماینده محترم مملکت فخیمه ایران) وارد سالن شدیم اما دریغ از یک صندلی خالی ....هاج واج به اطراف می نگریدیم و دنبال سطل برگشته ای یا چهارپایه پلاستیکی بودیم که زیر پایمان بگذاریم که راننده سید ما را از روی گچی که برای یکی از اعضای خاندان مکرمشان گرفته بودیم شناخت و حسابی تحویل گرفت و چند صندلی پلاستیکی فرد اعلا از ان مدلها که استفاده اش الان فقط توی سلمانی های حومه حلبی آباد است برایمان آورد مراسم با نواختن سرود ملی ایران و سوریه اغاز شد و سخنران سخنانش را با یاد آوری یاد شیربزرگه و شیرکوچیکه و دوستی اندو با ما ایرانی ها ؟آغاز کرد جالب آن بود که حضار تا نام یکی از شیرها را می آوردند کف میزدند و ایرانی ها هم  وقتی نام حضرت امام را می شنیدند صلوات می فرستادند خلاصه شیرتوشیری شده بود که بیاوببین اوج مطلب جایی بود که یکی از سخنرانان شعری می خواند که قافیه اش این بود(درود بر بشار و خمینی وحافظ اسد)حالا تصور کنید همهمه و هیاهوی  میهمانان را......میزبان ما هم(همان راننده سید)از جهت احترام ما را ردیف دوم پشت میهمانان درجه یک نشانده بود و برای ما که روی صندلی پلاستیکی نشسته و میزی هم جلویمان نبود سینی سینی میوه می اورد وما هر کدام با دستانی خالی (از کارد و چنگال) پرتقال وسیب به دهان گاز میبردیم!!!.....ودر میان هیاهو وکف مدعوین دهان ما بود که از حرکت باز نمی ایستاد.......... پس از پایان مراسم همان میزبان خوبمان... که الحق اگر می دانستم گچم انقدر نمک دارد سر تا پای وجودش را گچ می گرفتم.... به ما رساند که جهت صرف شام دفتر سید حضور به هم رسانیم و ما غریبان دور از وطن به یاد یار و دیاروالبته غذای ایرانی به طرفه العینی در دفتر ایشان حاضر گردیدیم..(حتی قبل از رسیدن سید) خلاصه خوان نعمت گسترده شد و سالاد و دوغ ونان سرسفره امد منتظر غذا بودیم که بوی فریکه...(همان گندم خودمان که پیش از زرد شدن و وقتی هنوز سبز است چیده شده و پخته با مرغ سرو میگردد فضا را متحول نمود ....صاف یاد یکی از دوستانم افتادم که تا این غذا را می دید میگفت :بچه ها امروز غذا مرغ و دونش است.....با کمی انزعاج(بروزن انفعال) چینه دانمان را پر کردیم و عطایش را به لقایش بخشبدیم و دست از پا دراز تر به همان خوابگاهمان برگشتیم.

و انچه جالب بود کلام نگهبان خوابگاه بود که با دیدن قیافه های آویزانمان می گفت: کل عام وانتم بخیرانشااله         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 5:59 PM  توسط امین  | 

یک روز سخت.....

 

 در یک صبح  دلپذیر پاییزی  خوابی ارام ویک فنجان چای داغ می توانست اغازگر روزی خاطره انگیز وزیبا برای مسافری دور از وطن باشد اما کمی بد شانسی این شروع رویایی را تهدید می نمود

صبح همچون زندانی گریخته از بند از خواب بیدار شدم شب قبل تا پاسی از شب را در حالیکه نیم خیز جلوی کامپیوترم نشسته بودم و به سخنان دوستم(که انگار حرفهای نگفته تمامی سالهای عمرش را همین امشب به خاطر اورده باشد)بابی میلی تمام گوش می کردم بیدار مانده بودم  هنوز پژواک سخنانش در گوشم می پیچید که چگونه برای همه کاینات  تعین تکلیف میکرد و ایین چگونه زیستن را به من خسته از خواب می اموخت و انچه گهگاه کلامش را قطع می نمود جز حرکات سر من که پس از هر خمیازه به ناچاربه نشانه تائید سخنانش و توجه دقیقم به کلمات گهربارش بالاوپایین می رفت عوعوی سگی بود که گویی از سرمای ان شب پاییزی به تنگ امده بود......اکنون و در این صبح دل انگیز پاییزی این من بودم که بجای 5:30   صبح  ساعت 7:45دقیقه از خواب برخواسته بودم می بایست خود را هر چه سریعتر به بیمارستان میرساندم آ نروز نوبت اتاق عمل ما بود و ا تاق عمل 8 صبح شروع به کار می کرد...تازه ویزیت صبحگاهی بیماران بستری در بخش به کنار......شاید ترسناک ترین چیز در رزیدنتی ان باشد که استاد و دستیار سال بالا تر زودتر از تو در اتاق عمل باشند جدای از نگاههای انچنانی و کلماتی که جز با سه نقطه نمی توان مکتوبشان کرد واژه ای به نام محرومیت از اتاق عمل پشت هر رزیدنتی را می لرزاند.....به بیمارستان رسیدم و با عجله خود را به اسانسور رساندم از 4 اسانسور آن طبقه 3 تایش اوت اف سرویس بود و نمایشگر اخری بالاترین طبقه را نشان میداد چاره ای نبود پله ها را یکی در میان یک نفس   بالا می رفتم و به شانس خودم درود می فرستادم در دورگرد پنجمین طبقه  ایستادم تا کمی اکسیژن استشمام کنم از پنجره میشد شروع شدن ریزش باران را دید ولی انچه دیدنی تر بود چهره عبوس استادمان بود که گویی اتوموبیلش در راه خراب شده بود و داشت خودش را از سربالایی ورودی  بیمارستان بالا می کشید اعتراف می کنم که لبخندی از رضایت بر لبانم نقش بست .  

خود را به اتاق عمل رساندم  دستیار سال پایینی در کلماتی مقطع به من فهماند که هوا پس است چیف رزیدنت خود به تنهایی ویزیت بیماران را انجام داده و حسابی شاکیست....بگذریم از انکه یکی از بیماران گویی از سر درد زیاد و دوری نوبت اتاق عملش با  کلماتی گهربار او را مشایعت کرده وحتی اجدادش را بی نصیب نگزاشته بود......لباسم را عوض کرده و خود را در چند ثانیه داخل اتاق عمل پرت کردم ....از دور صدای رسای چیفمان می امد که به زبان شیوای عربی خانواده ان بیمار را دعا مینمود!!! وبرای تکتکشان مرده وزنده طلب آمرزش می کرد !  خود را به او رساندم از خشم دهانش کف کرده و از گوشهایش دود بیرون میزد و داستان درگیری لفظی اش  با مریض و همراهش را  با اب و تاب برای پرسنل اتاق عمل بازگو میکرد آرام پشت سرش پنهان شدم او که انگار متوجه چیزی شده باشد سرش را برگرداند و با نگاهی حیرت زده پرسید:کی امدی.... و قبل ازانکه فرصتی بیابم تا حرفی بزنم اضافه کرد:برای ویزیت  کجا بودی ....من که می دانستم هر چه بگویم بر ضد خودم استفاده می شود با قیافه ای حق به جانب گفتم :خیلی وقت است که رسیده ام گفتم اول ادوات اتاق عمل را بازرسی کنم بعد برای ویزیت خدمتتان برسم..کمی ارام شد گویی پاچه خاری صبحگاهی من موثر افتاده بود  در حالیکه  زیر لب غرغر میکرد گفت:اول ویزیت بعد هر کار دیگری حالا مریض ها را وارد کنید.....فرمان حمله صادر شده بود       در کوتاهترین زمان این بیماربرهای بیمارستان بودند که تبدیل به مهمترین اعضای تیم عملیات می شدند......حالا کشیدن ناز پرستار اتاق عمل برای چیدن ادوات واما واگر های  متخصص محترم بیهوشی وتکنیسین مربوطه را اضافه کنید . آن روز 6 تا عمل داشتیم که دوتایش تعویض مفصل بود و رزیدنت سال آخر برایش نقشه کشیده بود یک شکستگی ساق و یک شکستگی ساعد هم جلوی چشم های من سوسومی زد  تمام تلاشم را کردم تا اولین عمل(البته بعد از مفصل) مریض خودم را وارد کنم انقدر عجله داشتم که اگر پای مریض در اتل نبود بین پای چپ وراستش قاطی میکردم ..بعد از اماده کردن و وضعیت دادن  به مریض و پوشیدن زره ضد اشعه..(که مثل جوشن مولا میماند و وزنش ده کیلویی هست)... دست شسته وارد عمل شدم به همراه من رزیدنت سال پایین وارد شد وهمان ابتدا مدیحه ای درباره فضایل اخلاقی وکرامت طبعم سرود که انسان را بیاد دربار پادشاهان  سامانی وشعرا و دیوانیان و سله وخرقه زرین می انداخت و اگر جز به زبان زیبای عربی!! ادا شده بود آدم یک راست یاد  انوری ابیوردی و داستان شکارگاهش می افتاد مبهوتانه وراندازش کردم و با نگاه به او فهماندم که آنچه دراین باب سروده را بگذارد در کوزه و آبش را بخورد که من نه آن درازگوشی هستم که او می پندارد و حتی دریغ از یک بخیه که از دست من بچکد! به هر زحمتی بود شکستگی را جا انداختم و پلاتین(سیخ اینترا مدولاری )را در پای مریض ثابت کردم و انگار اتم شکافته باشم به رزیدنت سال پایینی گفتم:ببین و یاد بگیر....! و او در جواب زیرکانه گفت :دکتر کمی  چرخش و دوران (روتیشن)ندارد.....! با پوزخندی ملیح به او فهماندم که پیش قاضی و ملق بازی که سنگینی سایه سردی را پشت سرم احساس کردم به لمعه العینی(همان چشم بر هم زدن خودمان) استاد ظاهر شد وبا سرعت به سمت مانیتور فلورسکوپی یورش بورد با دقت ان را ورانداز کرد بعد با صدایی دو رگه که معلوم نبود محصول از واکنشات شیمیایی ناشی از پیاده روی اجباری امروز صبحش زیر باران است یا از کرامات دعوای دیشبش با عیال مربوطه افزود: به ناکجای والده( محترمه) مریض..!.. دارد که دارد ببند باید برم بیمارستان خصوصی عمل دارم..!!! و مریض که بیهوشیش اسپاینال(نخاعی)بود و از مکالمات علمی رد وبدل شده میان من و استاد انگار جاییش درد گرفته باشد برای خالی نبودن عریضه  و به نشانه اعلام حضورش سرفه ای از سر ناچاری نمود  استاد که حالا نوع بیهوشی مریض را بیاد اورده بود افزود البته عمل این بیمار با موفقیت100در100انجام شده و این حتما مرهون دعای خیر والده محترمه ایشان است ......برای چند ثانیه هاج وواج به اطراف نگریستم و به اینهمه خلاقیت و حاضر به جوابی معلممان(در عربی به استاد معلم میگویند)افرین گفتم و  در دل آرزوکردم ای کاش.......
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 5:55 PM  توسط امین  | 

به نام حضرت دوست

به نام حضرت دوست که هر چه هست از اوست همو که جهان را از سراچه عدم تا سرزمین وجود رهبری کرد و کاینات رابه نور وجود خویش روشن نمود زمین را به زیور کوههاو دریاها وزمان را به گاهواره هستی بیاراست . ماهیان دریا و پرندگان اسمان را تسبیح گوی وجود زی جودش ساخت و ادمیان را در نیکو ترین زمانها و بهترین مکانها در این دیباچه هستی بیافرید فر وجودش  همه را فریفته و همای رحمتش همه حال بر سر مردمان کشیده انچنانکه شیخ اجل فرمود:هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می اید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.

 و با دروود بر بهترین خلقش او که حضرت باری تعالی در وصف ان یگانه اخلاق فرمود"لولاک لما خلقت افلاک"و انکه جهانیان را از شرک و جهل و کفر به ایینی رهنمون ساخت که در ان انسان فارغ از بندهای نژاد و رنگ و ثروت و تنها بواسطه انسان بودنش شایسته رحمت پروردگار و مخاطب دعوت اوست.

  اما بعد انچه این کمترین هوادار کوی دوست را بر سر ان اورد تا قلم دست گیرد و خامه ای بر سپیدی کاغذی بنگارد نه  بهانه ای برای خودنمایی واز خویشتن خویش سخن گفتن بلکه یاد خاطراتی بود که هرچند تلخ و شیرینش روزگاری  موجب رنجش ویا بهجت مردمان گشت اما امروز یاداوریش شاید لبخندی بر لب کسانی بنشاند که شکر خند لبخندشان از هر شیرینی شیرین تر و بیادماندنی تر است

در این مجموعه نویسنده بر سر انست که از نثری استفاده کند که هرچند سترگی و استواری ادبیات وزین پارسی را ندارد و شاید اندکی بی محابا قواعد و دستور زبان را زیر پا می گذارد لیکن گزاره ای اشنا برای مخاطبی است که روزی را اکنده از کار و تلاش به پایان برده و می خواهد لحظاتی توام با بهجت و انبساط خاطر را با خواندن این نگاره ها بیافریند

امید است که این مختصر مقبول درگه اهل هنر افتد.

ابان هشتادوهشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 5:52 PM  توسط امین  |